گاهی دلم برای خودم بدجوری تنگ میشه
گاهی دلم برای باقله ی زلیخا و نخود دی رضا تنگ میشه گاهی دلم برای
عامو کجا گفتن های احمدو تنگ میشه
گاهی دلم برای هندونه ی زیر ماسه های ساحل تنگ میشه
گاهی دلم برای شنای دسته جمعی بچه ها و پنهان کردن
لیمو ترش
تو کف دریا
و غوص زدن و پیدا کردن لیمو تنگ میشه
چند وقتی است احساس میکنم
دلم برای خودم خیلی تنگ شده است.
همه اش دنبال فرصتی هستم
که کمی روبروی خودم بنشینم و با خودم
حرف بزنم.
دوست دارم از روزهایی بگویم
که وقتی بغض گلویم را فشار می داد
مجبور نبودم جلویش را بگیرم٫
می زدم زیر گریه و از هیچ کس هم
خجالت نمی کشیدم.
گاهی دلم برای یه دل سیر گریه و اشک سیل آسا تنگ میشه
دلم برای قهر کردنهای دم به دم و آشتی کردن های زود
به زود تنگ شده ...
وقتی که تاقیامت قهر می کردیم و چه زود قیامت می
رسید
چقدر سنگ دل شده ام
دلم برای خودم تنگ
شده ...
برای کودکی هایم که در دریا گم شدند...
دلم برای همکلاسی های دبستانی ام...
دلم برای دبستان دانش تنگ شده ...
دلم برای حاج صفایی ، خانم زندویان ، خانم بلخیری ،
آقای قائدمقام و آقای مخدان زاده و مرحوم بحریه
تنگ شده
دلم برای کهزاد و کبوتر و کلاغش ،
چوب و کتکش در صف صبحگاه روز شنبه تنگ شده
مثل اینکه همه چیز را فراموش کرده ام:
نماز سر وقت٫قرآن روی طاقچه٫
بسم الله گفتن قبل از غذا و الحمد لله بعدش
و...
احساس میکنم زیادی بد شده
ام
گاهی لازم است محکم بزنم توی سر خودم !!!
وقتهایی که بی دلیل به بعضی ها
چشم غره می روم
و حوصله شان را ندارم
لازم است با جارو بیفتم دنبال بد اخلاقی
هایم.
گاهی وقتها لازم است ترک بردارم .
گاهی وقتها لازم است بشکنم.
گاهی وقتها لازم است سر خودم داد بکشم!!!